۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

یک شعر - پورنوخرافی!

خداوندا نگاهم را نگه دار                نذار بر پای این زنها بیافته
نذار پایین تر از احساس شهوت       به زیر دامنِ غمها بیافته
کمر بند نگاهم را نکن تنگ             که از خط کمر بالا بیافته
تو حُسنا جان خود برکن لباست      نذار بر لختی اسماء بیافته
بیاندازش به روی جمعِ جانها           نذار بر زشتی تنها بیافته
گره از سینه بند راز کن باز              که از سر، چادر دعوا بیافته
بنوش از سینه شیر شادمانی        که طفل غم به سر از پا بیافته
بچرخان چشم، از اندام زنها            بچرخانش، به دخترها بیافته
به روی و موی و بازوی جوانها          به مشکین چشم و بر لبها بیافته
چه بهتر از سفیدی ساق پاهاش!    در آن وقتی که کفش از پا بیافته
به قرآن هم نوشته که حلال است   نگاهت گر به صورت ها بیافته
به زیبایی رخ آنها  نگه کن              نذار چشمت از این زیبا بیافته
نمی گوید از این ها پیر مذهب        که از چشم جوانتر ها نیافته
بگو  احمد بگو آسوده گردی             که رسم جهل از دنیا بیافته


این شعر رو تاسوعا عاشورای امسال سرودم
(ششم دی ماه 1388)

اتوبیوگرافی


در جایی خشک و کم باران و با تابستان های گرم و با چند ماه شرجی پیاپی و نفس گیر، به دنیا آمدم. جنوب غربی کشور است و به مرز کشور های عربی و خلیجی نزدیک است. هم آمیزی فرهنگی نزدیک مرزها، مادر بزرگم را وا می دارد که به دختر خاله ام بگوید: "خوب نیست که دختر ول بخندد". در حالی که دختر خاله ی من اصلا ول نمی خندد. او فقط می خندد. یا وقتی که او جلوی من برای تماشای تلوزیون می نشیند خاله ام به او تذکر دهد که پشت به یک پسر ننشین. یا وقتی در حیاط بازی می کنیم او از بازی با ما منع می شود.

و من که خواهر نداشته ام، در نتیجه هیچ دختری به من محرم نمی شود و تا خود 18 سالگی موی هیچ دختری را ندیده ام و اندام هیچ دختری را جز در زیر مانتو ندیده ام. و این دور نگه داشتن ها و لب گزیدن ها و اخم های پیاپی زن های فامیل، دختران را همیشه برای من مرموز و جادویی می کرده.

همیشه آن ها را در حال سنگینی و وقار دیده بودم. ولی این واقعیت رفتار آنها نیست -به هر حال آنها هم برای خودشان شیطنت دارند، مثل ما پسر ها، با خودشان حرف های بد می زنند و برای خودشان جک های بد تعریف می کنند- و این ساده انگاری در من باعث می شد فکر کنم آن ها پسرهایی معصوم و بی ریا و خوشگل و دوست داشتنی هستند و یا فکر کنم که دخترها موجوداتی اغواگر و شیطان و بی شرم اند. و هر دو قسم از افکار من فقط یک مشت خیال پردازی فانتزی بود...

من این ها را خودم در زندگی کردن در کنار آنها، در شیراز و اصفهان و کرج و با دختر های همکلاسی و همسایه فهمیدم. و من فهمیدم که دختر ها نه آن قدر ها که فکر می کردم معصوم و مودب و باوقارند و نه آنقدر که مرا ترسانده بودند تحریک کننده و اغوا گر و شیطان -حتی اگر روسری هم بر سر نداشته باشند-. اصلا لزومی نبود که اینقدر آنها را در فکرم دسته بندی کنم.

خوشبختانه خانواده ام برای تربیت من آزادی و نظارت را آنقدری به کار بردند که این خود آموزی در زندگی من هزینه ای که نداشت، هیچ، کلی هم وسعت نظر و لطافت خیال به من بخشید. هرچند که بازگشت ما به جنوب و تماس با دخترای دگم اینجایی منو دوباره به یک افسردگی عمیق برد.

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

بوی خوش شرم و آزادی...

فکرشو بکنین... از در خونه میاین بیرون. میرید مغازه نزدیک کوچتون که نون باگت و یکم شکلات صبحانه کاکائویی بخرین. توی راه محبوبه دختر همسایه تو نو می بینید که اتفاقا توی دبیرستان همکلاسی شما هم هس. بهش سلام می کنین. اون با یه جین برفیه و یه پیرهن آستین کوتاه سفید - که دکمه ی یقشو همیشه با وسواس خاصی می بنده - و موهای خرمایی زنگش که یه طرف صورتش ریخته شده و از پشت هم با یه کش موی نارنجی دم اسبی بستتش. بهت سلام می کنه و می گه: تمرینای عربی رو حل کردی؟ تو می گی... کلاس عربی فردا نیس، فرزاد اس ام اس زد و گفت آقای خجسته مریضه، نمی تونه بیاد، رفت تا هفته ی دیگه... آخیش خیالمو راحت کردی، دستت درد نکنه، خب فعلا خدافط... خدافظ...





و تو با خودت فکر می کنی فردا که با این حساب عملا تعطیله. چون معلم پرورشی هم که طبق معمول نمی آید و ورزش هم که یعنی جیم. راستی حیف که فردا شب دعای کمیل خونه عمه مهناز ایناست. اگه خونه ما بود خوب بود چون خاله فهیمه اینا که خونه عمه ام اینا نمی آن و من نمی تونم نیلوفر رو ببینم... خیلی دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده... کلی هم مطلب پیدا کرده بودم که بهش بگم - آخه اون همیشه پایه بحثه...

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

سلام



سلام
تشکر می کنم از دوست عزیزم خانوم نسرین افضلی در کمک به راه اندازی این بلاگ. توی این بلاگ قصد دارم نظراتم رو درمورد مساله حجاب و مسائل پیرامون اون بنویسم تا در مورد اونا با همدیگه تبادل نظر کنیم.



باتشکر، احمد ش.