۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

بوی خوش شرم و آزادی...

فکرشو بکنین... از در خونه میاین بیرون. میرید مغازه نزدیک کوچتون که نون باگت و یکم شکلات صبحانه کاکائویی بخرین. توی راه محبوبه دختر همسایه تو نو می بینید که اتفاقا توی دبیرستان همکلاسی شما هم هس. بهش سلام می کنین. اون با یه جین برفیه و یه پیرهن آستین کوتاه سفید - که دکمه ی یقشو همیشه با وسواس خاصی می بنده - و موهای خرمایی زنگش که یه طرف صورتش ریخته شده و از پشت هم با یه کش موی نارنجی دم اسبی بستتش. بهت سلام می کنه و می گه: تمرینای عربی رو حل کردی؟ تو می گی... کلاس عربی فردا نیس، فرزاد اس ام اس زد و گفت آقای خجسته مریضه، نمی تونه بیاد، رفت تا هفته ی دیگه... آخیش خیالمو راحت کردی، دستت درد نکنه، خب فعلا خدافط... خدافظ...





و تو با خودت فکر می کنی فردا که با این حساب عملا تعطیله. چون معلم پرورشی هم که طبق معمول نمی آید و ورزش هم که یعنی جیم. راستی حیف که فردا شب دعای کمیل خونه عمه مهناز ایناست. اگه خونه ما بود خوب بود چون خاله فهیمه اینا که خونه عمه ام اینا نمی آن و من نمی تونم نیلوفر رو ببینم... خیلی دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده... کلی هم مطلب پیدا کرده بودم که بهش بگم - آخه اون همیشه پایه بحثه...

۳ نظر:

  1. خیلی راه داریم که به اینجا برسیم ولی اگر با اصول خوبی پیاده بشه حرف نداره

    پاسخ دادنحذف
  2. (نویسنده بلاگ): ناشناس جان -که می دونم "علی" هستی- لطف کن و بنویس که منظورت از اصول خوب چیه؟ ممنون

    پاسخ دادنحذف
  3. باز يزدان را سپاس كه واسه تو رايگان اين حقيقت حصول يافت من چه ؟ وچه تاوان سختي دارد از خود بيزار شدن...

    پاسخ دادنحذف