در جایی خشک و کم باران و با تابستان های گرم و با چند ماه شرجی پیاپی و نفس گیر، به دنیا آمدم. جنوب غربی کشور است و به مرز کشور های عربی و خلیجی نزدیک است. هم آمیزی فرهنگی نزدیک مرزها، مادر بزرگم را وا می دارد که به دختر خاله ام بگوید: "خوب نیست که دختر ول بخندد". در حالی که دختر خاله ی من اصلا ول نمی خندد. او فقط می خندد. یا وقتی که او جلوی من برای تماشای تلوزیون می نشیند خاله ام به او تذکر دهد که پشت به یک پسر ننشین. یا وقتی در حیاط بازی می کنیم او از بازی با ما منع می شود.
و من که خواهر نداشته ام، در نتیجه هیچ دختری به من محرم نمی شود و تا خود 18 سالگی موی هیچ دختری را ندیده ام و اندام هیچ دختری را جز در زیر مانتو ندیده ام. و این دور نگه داشتن ها و لب گزیدن ها و اخم های پیاپی زن های فامیل، دختران را همیشه برای من مرموز و جادویی می کرده.
همیشه آن ها را در حال سنگینی و وقار دیده بودم. ولی این واقعیت رفتار آنها نیست -به هر حال آنها هم برای خودشان شیطنت دارند، مثل ما پسر ها، با خودشان حرف های بد می زنند و برای خودشان جک های بد تعریف می کنند- و این ساده انگاری در من باعث می شد فکر کنم آن ها پسرهایی معصوم و بی ریا و خوشگل و دوست داشتنی هستند و یا فکر کنم که دخترها موجوداتی اغواگر و شیطان و بی شرم اند. و هر دو قسم از افکار من فقط یک مشت خیال پردازی فانتزی بود...
من این ها را خودم در زندگی کردن در کنار آنها، در شیراز و اصفهان و کرج و با دختر های همکلاسی و همسایه فهمیدم. و من فهمیدم که دختر ها نه آن قدر ها که فکر می کردم معصوم و مودب و باوقارند و نه آنقدر که مرا ترسانده بودند تحریک کننده و اغوا گر و شیطان -حتی اگر روسری هم بر سر نداشته باشند-. اصلا لزومی نبود که اینقدر آنها را در فکرم دسته بندی کنم.
خوشبختانه خانواده ام برای تربیت من آزادی و نظارت را آنقدری به کار بردند که این خود آموزی در زندگی من هزینه ای که نداشت، هیچ، کلی هم وسعت نظر و لطافت خیال به من بخشید. هرچند که بازگشت ما به جنوب و تماس با دخترای دگم اینجایی منو دوباره به یک افسردگی عمیق برد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر